خاستگاه نور
غروبي سخت دلگير است
و من ، بنشسته ام اين جا ، كنار غار پرت و ساكتي ، تنها
كه مي گويند : روزي ، روزگاري ، مهبط وحي خدا بوده است
و نام آن « حري » بوده است
و اين جا سرزمين كعبه و بطحاست . . .
و روز ، از روزهاي حج پاك ما مسلمانهاست .
برون از غار :
زپيش روي و زير پاي من ، تا هر كجا ، سنگ و بيابان است .
هوا گرم است و تبدار است ، اما مي گرايد سوي سردي ، سوي خاموشي .
و خورشيد از پس يك روز تب ، در بستر غرب افق ، آهسته مي ميرد .
و در اطراف من از هيچ سويي ، رد پايي نيست .
فضا خالي است
و ذهن خسته و تنهاي من ، چون مرغ نو بالي ،
ـ كه هر دم شوق پروازي به دل دارد ـ
كنار غار ، از هر سنگ ، هر صخره
پرد بر صخره اي ديگر . . .
و مي جويد به كاوشهاي پي گيري ، نشانيهاي مردي را
ـ نشانيها كه شايد مانده بر جا ، دير دير : از سالياني پيش ـ
و من همراه مرغ ذهن خود ، در غار مي گردم .
و پيدا مي كنم گويي نشانيها كه مي جويم
همان است ، اوست !
كنار غار ، اينجا جاي پاي اوست ، مي بينم
و مي بويم تو گويي بوي او را نيز . . .
همان است ، اوست :
يتيم مكه ، چوپانك ، جوانك نوجواني از بني هاشم
و بازرگان راه مكه و شامات
امين ، آن راستين ، آن پاكدل ، آن مرد
و شوي برترين بانو : خديجه
نيز ، آن كس كو سخن جز حق نمي گويد
و غير از حق نمي جويد
و بتها را ستايشگر نمي باشد
و اينك : اين همان مرد ابرمرد است
محمد اوست
پلاسي بر تن است او را
و مي بينم كه بنشسته است ، چونان چون همان ايام
همان ايام كاين ره را بسا ، بسيار مي پيمود
و شايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود
ولي او همچنان هر روز مي آمد
و مي آمد . . . و مي آمد
و تنها مي نشست اين جا
غمان مكه مشؤوم آن ايام را با غار مي ناليد
غم بي همزمانيهاي خود را نيز . . .
و من ، اكنون ، به هر سنگي كه در اين غار مي بينم ،
به روشن تر خطي مي خوانم آن فريادهاي خامش او را . . .
و اكنون نيز گويي آمده است او . . . آمده است اين جا ،
و مي گويد غم آن روزگاران را :
« عجب شبهاي سنگيني !
همه بي نور !
نه از بام فلك ، قنديل اخترها بود آويز
نه اين جا ـ وادي گسترده دشت حجاز ـ از شعله نوري ، سراغي هست .
زمين تاريك تاريك است و برج آسمانها نيز
نه حتي در همه « امّ القري » يك روزن روشن
تمام شهر بي نور است . . .
نه تنها شب ، كه اين جا روز هم بسيار شبرنگ است .
فروغي هست اگر ، از آتش جنگ است
فروزان مهر ، اين جا سخت بي نور است ، بي رنگ است .
تو گويي راه خود را هرزه مي پويد
و نهر نور آن ، زانسوي اين دنيا بود جاري
مه ، اندر گور شب خفته است و ناپيد است . . . پيدانيست .
سيه رگهاي شهر ـ اين كوچه ها ـ از خون مه خاليست .
در آنها مي دود چركاب تند و ننگ و بد نامي ، بد انديشي
و در رگهاي مردم هم .
سيه بازارهاي « روسپي نامردمان » گرم است .
تمام شهر گردابي است پر گنداب
تمام سرزمينها نيز
دنيا هم
و گويي قرن ، قرن ننگ و بد نامي است .
فضيلتها لجن آلوده ، انسانها سيه فكر و سيه كارند . . .
و « انسان » نام اشرافي و زيبايي است از معني تهي مانده . . .
محمد گرم گفتاري غم آلود است .
غار تاريك است
و من چيزي نمي بينم
ولي گوشم به گفتار است . . .
و مي بينم : تو گويي رنگ غمگين كلامش را :
« خداي كعبه ، اي يكتا !
درودم را پذيرا باش ، اي برتر
و بشنو آنچه مي گويم :
پيام درد انسانهاي قرنم را ، زمن بشنو
پيام تلخ دختربچگان خفته اندر گور
پيام آن كه افتاده است در گرداب
و فريادش بلند است ، « آي آدمها . . . »
پيام من ، پيام او ، پيام ما . . .
محمد غمگنانه ناله اي سرمي دهد ، آن گاه مي گويد :
خداي كعبه ، اي يكتا !
درون سينه ها ياد تو متروك است
و از بي دانشي و از بزهكاري :
مقام برترين مخلوق تو ، انسان ،
بسي پايين تر از حد سگ و خوك است .
خداي كعبه ، اي يكتا !
فروغي جاودان بفرست ، كاين شبها بسي تار است .
و دست اهرمنها سخت در كار است
و دستي را به مهر از آستيني باز ، بيرون كن
كه : بر دارد به نيروي خدايي شايد اين افتاده پرچمهاي انسان را
فرو شويد نفاق و كينه هاي كهنه از دلها
در اندازد به بام كهنه گيتي بلند آواز
بر آرد نغمه اي همساز
فرو پيچد به هم ، طومار قانونهاي جنگل را
و مي گويد : اي انسانها !
فرا گرد هم آييد و فراز آييد
باز آييد
صدا بر دارد انسان را
و مي گويد : هاي ، اي انسان !
برابر آفريدندت ، برابر باش !
و زين پس با برابرهاي خود ، از جان برادر باش !
صدا بر دارد اندر پارس ، در ايران
و با آن كفشگر گويد :
پسر را رو ، به هر مكتب كه خواهي نه !
سپاهي زاده را با كفشگر : ديگر ، تفاوتهاي خوني نيست
سياهي و سپيدي نيز ، حتي ، موجب نقص و فزوني نيست
خداي كعبه . . . اي . . . يكتا . . .
كسي آهسته گويي چون نسيمي مي خزد در غار
محمد را صدا آهسته مي آيد فرود از اوج
و نجوا گونه مي گردد
پس آن گه مي شود خاموش .
سكوتي ژرف و وهم آلود ، ناگه چون درخت جادو اندر غار مي رويد .
و شاخ و برگ خود را در فضاي قيرگون غار مي شويد
و من در فكر آنم كاين چه كس بود ، از كجاآمد ؟ !
كه ناگه اين صدا آمد :
« بخوان ! » . . . اما جوابي بر نمي خيزد
محمد سخت مبهوت است گويا ، كاش مي ديدم !
صدا با گرمتر آوا و شيرين تر بياني باز مي گويد :
« بخوان ! » . . . اما محمد همچنان خاموش
دل اندر سينه من باز مي ماند زكار خويش ، گفتي مي روم از هوش
زمان ، در اضطراب و انتظار پاسخش ، گويي فرو مي ماند از رفتار ـ
و « هستي » مي سپارد گوش
پس از لختي سكوت ـ اما كه عمري بود گويي ـ گفت :
« من خواندن نمي دانم »
همان كس باز پاسخ داد :
« بخوان ! اينك به نام پرورنده ايزدت كو آفريننده است . . . »
و او مي خواند ، اما لحن آوايش . . .
به ديگر گونه آهنگ است
صدا گويي خدا رنگ است
مي خواند ! . . .
« بخوان اينك به نام پرورنده ايزدت ، كه آفريننده است . . . »
درودي مي تراود از لبم بر او
درودي گرم
غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است
و من بنشسته ام اين جا ، كنار غار پرت و ساكتي ، تنها
كه مي گويند روزي ، روزگاري مهبط وحي خدا بوده است ،
و نام آن « حري » بوده است
و در اطراف من ، از هيچ سويي ردپايي نيست
و دور من ، صدايي نيست . . .
سيدعلي موسوي گرمارودي











به
جرأت ميتوان گفت که قاطبه افراد غيرمغرضي که در سي سال گذشته با انقلاب
قهر کردهاند، به دليل يک واژه سه حرفي بوده است: «ظلم». اين افراد، يا
ظلمي بر خودشان رفته و فريادرسي نديدهاند، و يا ظلمي آشکار در حق يک فرد
ـ مانند آنچه در جريان بازجويي وحشتناک بر همسر سعيد امامي رفت ـ شاهد
بودهاند، ولي هر چه به انتظار نشستهاند آب از آب تکان نخورده است. درد و
سخن در اين زمينه بسيار است؛ تنها به ذکر چند نکته بسنده ميکنم.